نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

4شنبه سوری 1394

گل دختر مامان؛ امسال 4شنبه سوری خونه ی باباحاجی و مامان جون بودیم.عمه جون و عمو جون و محدثه جون و همچنین آقا جون هم بودند.یه چیز جالب اینکه شما بر خلاف اینکه خیلی وقتا از چیزایی که ترس ندارن میترسی امااز این همه آتیش و سرو صدا نه تنها نترسیدی بلکه کلی ذوق کردی. بعداظهرش من بهت یاد دادم که به بابایی بگی برات ترقه بخره تو هم به بابایی زنگ زدی و بازبون شیرینی گفتی بلام تلقه بخل،بابایی کلی قربون صدقت رفت و برات ترقه خرید و شما اولین باری بود که خیلی قشنگ ترقه زدی .خیلی شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت. اینجا هم مشغول خوردن سبزی پلو با ماهی هستی مامان جون دست درد نکنه خوشمزه بود عاشقتم ...
20 فروردين 1395

خونه تکونی عید

جیگر گوشه ی مامان؛ من امسال از اواخر ماه بهمن خونه تکونی شروع کردم وبا شیرین کاریهای تو وروجک تا لحظه ی سال تحویل کار داشتم.تو هم من هر کاری میکردم  می گفتی من هم می خوام همون کار انجام بدم.همون جور که تو عکس پایین میبینی من مانتو و روسری سرم کرده بودم و پنجره اتاق خواب دستمال می کشیدم  تو هم گیر دادی منم مانتو و روسری و دستمال می خوام .این لباسی که تنته مثلا مانتوی شماست بعد از اینکه تنت کردم  با کلی ذوق کمکم کردی دورت بگردم یه وقت دستای کوچمولوت خسته نشن مامانی یه میتکا بده می خوام اینجا بخوابم آخه مامان جون اینجا که جای خوابیدن نیست   قند عسلم بقیه ی عکسای بامزت بدو برو...
20 فروردين 1395

یه مطلب جالب

نیکای بامزه ی مامان؛ یه شب خونه ی مامان جون بودیم عمشونم اونجا بودن،آخر شب می خواستیم بیاییم خونمون،شما هم چون نمی خواستی از محدثه جدا شی به قدری گریه کردی که هر کاری می کردیم ساکت نمیشدی،تا اینکه عمه بهت گفت عمه جان برو خونتون میمینیت تو ماشین لباس شویی گیر کرده نجاتش بده،بالاخره ساکت شدی و به ما گفتی مامان بریم میمینیم نجات بدم.شما همیشه تو این مسافت که برسیم خونمون می خوابیدی،اما اون شب به خاطر میمینیت بیدار موندی و من و بابایی کلی خندیدیم و نازت دادیم. آخی میمینی جونم اومدم نجاتت بدم راحت شدی عزیزم نجاتت دادم جالب اینجاست بعدش هم همش می پرسیدی کی میمینیم اینجا گذاشته به عمه هم گفتم کلی خ...
20 فروردين 1395